تبلیغات
روزی از روزهای خدا - نوستالژی بامزه من
جمعه 10 مهر 1394

نوستالژی بامزه من

   نوشته شده توسط: مهشید    نوع مطلب :همدم ،

یادش بخیر بچگی هام چقد احساسی بودم همیشه آخر بازی هایی که بادختر عموهام می کردیم چون خیلی اشکبار خواهرها بهم می رسیدن ومنم خیلی احساسی بودم گریم می گرفت و زار زار می نشستم گریه می کردم

القابی رو هم که واسه هم به کار می بردیم انقد شیرین بودن که هنو یادمه
خاله سوسن=یادم نیست
خاله مدینه=مَلول
خاله زهرا یاچی بود اون اسمش فندک سماور آتیش شعله به هر حال=زهرول
داداش فرشید=فرول
دایی عارف=عارول
من=عه عزیز دردونه همه بودم کسی جرات نمی کرد از این وصله ها بهم بچسبونه
خلاصه جونم براتون بگه همو می زدیم در حد مرگ
دوران دبستان یه مدیری داشتیم
ای خدا کــــــــــــــــــاش می شد الان برمی گشتم به اون دوران
تا موهای این مدیره رو می کشیدمممممم
 خیر ندیده زهرمار کرد خاطرات دبستان منو که براهمه شیرینن
نمیدونم شاید یه روزی بخشیدمش
خاطرات بچگی خیلی شیرینن همه دوست داشتیم بزرگ بشیم ولی الان که 18سالمه دوس دارم دوباره بچه شم
دوباره برم تو گردن بابام
بابچه های محله بازی کنم
برم دبستان
یادش بخیر . . .


نیکا
پنجشنبه 8 بهمن 1394 02:31 ب.ظ
خخخخ اره
پاسخ مهشید : خوتوهنوفرصت داری بزن
نیکا
یکشنبه 22 آذر 1394 11:37 ب.ظ
اون بخش کتکش خیلی خوبه خخخخ
پاسخ مهشید : همدردی می کنی؟
amirmansour
یکشنبه 24 آبان 1394 01:23 ب.ظ
یادش بخیر چ دورانی داشتی!!!
پاسخ مهشید : یادته؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
زیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگزیبا سازی وبلاگ